در این پژوهش کوشیدهایم امکان واسازی اسطورهها را با کمک تحلیل کیفی رمان هفتجاویدان نوشتهی مرجان فولادوند بررسی کنیم. کارکرد اسطوره از آغاز، ایجاد اطمینان و باور در انسان بوده است، اما واسازی، راهبردی که با اندیشههای ژاک دریدا پیوند خورده، در پی آن است تا هرگونه اطمینان و قطعیت را به پرسش بکشد و با فروپاشی ساختارهای تثبیتشده، زمینه را برای پیدایش نظامهای معنایی تازه فراهم کند؛ نظامهایی که خود نیز همواره در معرض فروپاشیاند. فولادوند در این رمان با بازخوانی اسطورههای پیدایش نوروز و بهرهگیری از نشانههای حاشیهای این اسطورهها، حماسهای ملی برای نوروز میآفریند که میتوان آن را نقیضهای واساز بر روایتهای پیشین دانست. در این روایت، با خوانش انتقادی باورهای اسطورهای، تلاش شده از پایگان قدرت و دوگانههایی مانند خوب و بد، درست و نادرست، زشت و زیبا مرکززدایی شود و مفاهیمی همچون نژاد، نسب، دلاوری و عشق به شکلی تازه بازتعریف شوند. با وجود این، یافتههای پژوهش بیانگر این است که اثر در لایههای زیرین، نظامهای سلسهمراتبی را که در ظاهر در پی برچیدن آنهاست بازتولید کرده است. این نکته بهویژه در بازنمایی نسبت ایران/ انیران برجسته میشود؛ جایی که در نظرگرفتن امتیاز هویتی، به شکلی پنهان، امکان بازگشت به گفتمانهای اقتدارگرا را فراهم میآورد. این پارادوکس، بر این نکته تاکید میکند که واسازی همواره در خطر تبدیل شدن به ضد خود و نیازمند بازنگری مداوم است. به این معنا، واسازی، در وفاداری به خود، ناگزیر از واسازیِ خویش است.