1
عضو هیئت علمی دانشگاه گنبدکاووس، گروه الهیات، رشته فلسفه و کلام اسلامی
2
استادیار، عضو هیئت علمی گروه الهیات، رشته فلسفه و کلام اسلامی، دانشگاه گنبدکاووس.ایران
10.22034/jlc.2025.489821.1690
چکیده
موضوع مقالۀ حاضر، تحلیل انسان همچون «هستن-بهسوی- مرگ» در فلسفۀ هایدگر و رمان ایوان ایلیچ اثرِ تولستوی است. این مقاله به روش کتابخانه ای و با رویکرد بینارشته ای و به هدف مقایسه فلسفه و رمان نوشته شده است.مرگ، یکی از آن نقاطی است که فلسفه و رمان با هم تلاقی میکنند. میلان کوندرا معتقد است که بسیاری از مضامینی که هایدگر دربارۀ انسان تقریر کرده، قرون پیشتر در آثار رماننویسان بزرگ ظاهر شده است. پرسش مقالۀ حاضر چنین است: تا کجا فهم هستیشناختی از مقولۀ مرگ در اندیشۀ هایدگر قابل اطلاق به نگاه تولستوی به آن در رمان مرگ ایوان ایلیچ است؟ هایدگر و تولستوی از انسان همچون «هستن-در-جهان» و «هستن-با-دیگران» شروع میکنند. این آغازگاه هایدگری که همچون رماننویسان متمرکز بر انسان در موقعیت است، متفاوت از کل فلسفۀ متافیزیکی است که از سوژۀ استعلایی آغاز میکند. هایدگر و تولستوی معتقدند که این آمیزش انسان با جهان و دیگران منجر به یک خودِ غیراصیل میشود. مواجهه با مرگ آن امکانی است که تمامیِ این امکانهای زندگی غیراصیل را هیچ میسازد. مرگ به او نشان میدهد که تمامیِ آن رویههای همگانی یا دستورالعملِ کسان در تجربۀ مرگ او را تنها میگذارند. اگر زندگیِ هر روزۀ همگانی وانمود میکند که همه چیز نیابتپذیر است، رابطه با مرگ، سویههای نیابتناپذیر هستیِ انسانی را منکشف میسازد. رابطه با مرگ به رابطه خود با دیگران تقلیل نمی یابد. بهرغم شباهتهای نگاه هایدگر و تولستوی به مقولۀ مرگ، نقاط افتراقی میان آن دو وجود دارد که در این مقاله به آنها توجه شده است.